سلااام دوستان

سلام دوستای گلم،ببخشید این چند وقت نبودم متاسفم :-(


چند وقت پیش تولدم بود :-)

جاتون خالی خعلی خوش گذشت

طرفای عصر بود مامانم هی میگفت مهسا پاشو یکم خونه رو مرتب کن اینجا نشین:|

من خرم گفتم:مامانی من تازه امروز به دنیا اومدم:| باید بخوابم گفتم  خوابیدم

یه ساعت بعدش اومدم تو اتاق مامانم ددیدم گرفته خوابیده هیچ کاری هم نکرده بود قربونش برم :(((((((

بهش گفتم مامانی دلت میاد من روز تولدم بیام خونه رو تمیز کنم؟من تازه امروز به دنیا اومدم:-))

گفت تو دلت میاد من روز زایمانم بام خونه رو مرتب کنم :|

بعله اینه خونواده ما | :-(  

هیچی دیگه دوساعت خونه رو مرتب میکردم و جارو میزدم :-( مامانمم 5دقیقه یه بار میگفت سیب بیار بخورم :|  موز بیار:| اون کنترلو بده به من :| ساعت چنده :| البته درکش میکردم،بد بخ روز اول زایمانش بود دیگه :|

[ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 18:51 ] [ مهسایی ]
[ ]

jsj


test

[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 10:39 ] [ مهسایی ]
[ ]

طویله


ناظممون اومده میگه مگه اینجا طویلس؟ گفتم نه آقا اشتباه اومدی اینجا کلاسه!!!
هیچی دیگه رفتم دفتر!


tanx mehdi

[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 18:56 ] [ مهسایی ]
[ ]

اینم از فک و فامیلمون

شر بودن و شوت بودن چقدر با هم فرق دارن همین قدر بگم که یکی از فامیلهای ما برای اینکه بفهمه چقدر بنزین تو بشکه هست کبریت انداخته توش و همین باعث شد که از اتیش بترسه و دفعه ی بعد انگشت کنه تو هلدر لامپ و زمانی که فهمید برق هم خطرناکه " با ترقه ور رفت و ترقه تو دستش ترکید اما در کمال تعجب به جون خودم الان از منم سالمتره ...

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 0:37 ] [ مهسایی ]
[ ]

از طرف پسرعموم(امیر)

یبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم
وسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن
هیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم
من: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش
و بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد
فقط
فقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید
عاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو
یه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن
منم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو
یهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو
یکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی
یکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟
هیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من
منم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:
»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 0:36 ] [ مهسایی ]
[ ]

کدوم الاغی...

مادرم تو خونه داد زد و گفت كدوم الاغي ميوه خورد ظرفو نشست من:بابا بابا
مادرم:|
پدرم:((((
من:)))

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 0:33 ] [ مهسایی ]
[ ]

رمان خونشاشششششششششش بیاین

سلام.چخبر؟دلم براتون تنگ شده بود.

راستش من تا حالا خیییییییییییییییییییییییلییییییییی رمان خوندم.واسه همین میخواستم بدونم طرفدارای وبلاگم کیا رمانخونن تا اون بهترین رمان هاموبذارم تو وب


فعلا

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 0:26 ] [ مهسایی ]
[ ]

یه خاطره فوق ضد حال

سلام به همه

اول میخوام بگم من کلا با کیا هسم دوستای اصلیم کیا هستن

با دختر خالم آیدا خیلی دوستم.بعدم با پسر عموم .(یعنی کل فامیا به ما میگن سه تفنگدار از بس شر یم )

کلا من و این دوتا (آیدا و امیر)خیلی به مردم آزاری علاقه داریم.هیجان انگیز ترین تفریحمون زنگخونه مردم زدن و فرار کردن و زنگزدن به پلیس و قطع کردن(یه همچین بچه هایی بودیم)

پارسال با آیدا و امیر و دختر عموم(خواهر امیر که الان دوم راهنماییه) رفته بودیم پارک (با ماشین امیر.امیر الان 20 سالشه)تو راه برگشت یاد قدیما و مردم آزاری هامون میکردیم که من خر پیشنهاد دادم یه تجدید خاطره ای کنیم.

ولی امر گفت دیگه زنگ زدن و اینا حال نمیده من روش های آپدیتی دارم.ما دخترا هم خرکیف بودیمو  قبول کردیم.امیر رفت طرف یه دوچرخه سازی و یه سیم ترمز دوچره گرفت.وقتی اومد گفتم این چیه باو؟

گفت مواد لازمه!!!

ماشینو جلو خونمون پارک کردیمو رفتیم جایی که امیر پیشنهاد داد.رفتیم یه کوچه تاریکو خلوت خلوت .امیر گفت حاضرین ما هم گفتیم واسه چی ؟

یه دفه یه صدایی بمب مانندی اومد بعدشم جرقه از تیر برق میومد پایین.نفهمیدم چجوری با سرعت جت فرار کردم. خیلی حال داده بود.حسابی هیجان داشتوحسابی  ترسیده بودم.بعد از این که همه دوباره اومدیم پیش هم فهمیدم داستان از چه قراره!!!امیر خان سیم ترمزو انداخته بوده به سیم و سیم بالایی هم از طریق سیم ترمز اتصال پیدا کرده با پایینی و جرقــــــــــــــــــــــــــــه.انقــــــــــــــــــــــــــــد اصرار کردم تا اجازه داد منم امتحان کنم .دوباره برگشتیم به همون کوچه و زدم.وقتی زدم دیگه صدا نداد ولی خیلی جرقه داد.من وایساده بودم نگا به جرقه ها میکردم.که امیر داد زد :دیوونه فرار کننننننننننننننن.به خودم اومدم و د برو که رفتیم!!!

فرار کردم طرف امیر آیدا اون یکی دختر عموم.وقتی اومدیم از کوچه بیرون تازه متوجه شدیم همه برقای کوچه ها رفته!!!!!!

امیر گفت تا مردم نیومدن بیرون بریم تو ماشین.ووقتی رفتیم تو ماشین حسابی نفس نفس میزدم.خیلی حال داده بود.صندلی که من نشسته بودم صندلی عقب بود و پشت سر امیر.سرمو آوردمجلوگونه های امیروبوسیدمو گفت خیــــــــــــــــلی حال داد پسر عمووی،دمتتتتتتتتتتتتت گرمممممممممممممممممم.

آیدا و ساناز(اونیکی دختر عموم) هم تایید کردن.

رفتیم از ماشین پایین و در خونه رو وا کردم رفتیم تو.مامان بابا هم اومدن استقبالمون که دیدم مامان خیلی ناراحته گفتم چی شده

گفت :مردشور این شرکا ال جیروببرن،دو ملیون یخچال فروختن حالا مادر ناراخت نشیا ولی برقرفت یخچال سوخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





هنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم

این داستانوگفتم تا بدونین که آجیتون چه شریه واسه خودش

اینو بگمکه مامان بابای من با هم پسر خاله دختر خالن واسه همینه که رابطه من و آیدا و امیر انقد خوبه.

اینمبگم که امیر حکم داداش خوشگل خودمو داره پس فکر بد نکنین.آخه نمیخواستم که صورتشو تف مالی کردم بگم ولی گفتم حالا که میخوام بگم ،کامل بگم

[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 0:27 ] [ مهسایی ]
[ ]

به تــ_ـخـــ_ـ_ـمم

زنه صداش نازك بوده ميره دكتر و از دكتر دارويي ميخواد تا صداش كلفت بشه.دكتر يه داره ميده و ميگه:خانوم اين دارو يكم عوارض جانبي داره.زنه ميگه اشكال نداره.بعد يه ماه زنه ميره پيش دكتر ميگه ممنون صدام كلفت شد.دكتر ميگه دارو هيچ عوارضي نداش؟ميگه اره كمي سينم مو دراورده كه اونم به ت خ   م  م


بخدا ببخشید اگه یکم بی تربیتیه.


آخه خیلی باحال بود

[ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 23:38 ] [ مهسایی ]
[ ]

منو از کلاس انداخته بودن بیرون رفته بودم دفتر.بعد از بیست دقیقه مجادله با معاون مدرسه گفت برو جلو در وایساااا!!! منم موقع بیرون رفتن از دفتر داشتم ادای همین حرفشو با کلی شکلک در میاوردم یهو خشکم زد....رو دیوار کنار در دفتر آینه بود!!!همه چیزو دیده بود.بهم گفت فکر کردی اون آینه واسه چی اونجاس؟؟؟؟




با تشکر فراوون از  مهدی  بابت این مطلب

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 21:46 ] [ مهسایی ]
[ ]

دانشگا...

زمـــانٍ دانشجـــویی مـــامـــانم یادمــــه 5سالم بودش, یه بار منُ بــــرد دانشگـــاشون! این هم کلاسیـــاش كچـــلم کـــردن انقـــد حرف میــــزدن!
یکشیـــون گف: مهسا خانومی به مــــن بگــــو خالــــه سمیـــــرا!
مــــن: عه شمـــا سمیــــرایی؟! همـــونی که بـــابـــاش زندانٍ؟! شوهـــرش معتـــادٍ؟! خـــودتم میری دزدی؟! :))
آقــــا ندیدین چی شد که؟!
سمیــــــــرا: کی این حــــرفارو بهت زده؟!
مـــن: مـــامـــانم همیشه به بـــابـــام میگه!!!!!!!
دعـــواشونُ یه ذره یادمـــــه! ولی دعــــوایی که مـــامـــان خانــــوم باهام کردُ هیـــچ وخ یادم نمیــــره!
خــــو مــــامــــان خانـــــوم این حرفا چی بوده جلــــو بچه میــــزدی؟! :(

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 17:24 ] [ مهسایی ]
[ ]

بستنی

امروز صب با بکس رفتیم کافه
بستنی سفارش دادیم برامون اوردن
یکی از بچه ها بستنیو چشید گفت چرا این نمک نداره ؟؟؟؟؟؟؟
باید بودین قیافه صاب کافه رو میدیدین :)))
دیگه بقیه مشتری ها که به نفت رسیدن بماند :))
خخخخخخخخخخ

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 17:18 ] [ مهسایی ]
[ ]

یکی از تفریحات سالم دوران بچگیم این بود که تف میکردم رو بخاری با وبا  صداش حال میکردم

ولی عجب حالییییییی میدادا

ببخشید کمپستمیدم.گیگ ای دی اس الم تموم شده

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 1:18 ] [ مهسایی ]
[ ]

پسر عمویی دوست دارم.

زمانه ما جورابمون سوراخ می شد مامانمون می دوختش باز دوباره سوراخ می شد بازم می دوختش. تا اینکه جورابه از بس دوخته شده بود دیگه پامون نمی شد. اون موقع بود که می انداختش تو وایتکس تا رنگش صورتی بشه. بعد از اینکه صورتی می شد میدادش به خواهر کوچیکم.
اما حالا چی؟ طرف جورابش کثیف می شه یکی دیگه واسش می خرن.
اینا زمانه ما که مامان نبودن! فرشته بودن


الان پسر عموم پیشمه.سلام میرسونه  :دی

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 14:20 ] [ مهسایی ]
[ ]

بازم دم پسر عموم گرم

یادمه دبستان بودم سال 78 بود بخدا مثل روز روشن جلو چشمامه
معلم مون گفت با میمون جمله بسازید
من نوشته بودم مادر من در خانه یک میمون دارد ظهر که مادرم اومد دنبالم خانوم معلم از مادرم پرسید ببخشید خانم.......شما تو خونتون میمون دارین مادرم گفت نه معلم گفت اخه محمد همینو نوشته مادرم گفت شاید خودشو گفته
من):
مادرم(:
معلم(:
سازمان یونیسف:)
اقا میمونه:)))))

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 14:19 ] [ مهسایی ]
[ ]

سوغاتی:ِدی

عاقا مخاطب خاصم برام تعریف میکرد ک رفیقش رفته مشهد سوغاتی براش گز اورده خو اخه شما بگید این بره اصفهان چی میاره من ک میگم این از اوناس ک بره اصفهان مهر میاره والا...

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 14:12 ] [ مهسایی ]
[ ]

دختر عمومه هااااااااااا

دیشب خسته کوفته از بیرون اومدم لم زدم رو مبل به خواهرم که هفت سالشه گفتم داداشی رو دوست داری گفت اره خیلی دوستت دارم گفتم برو یه لیوان آب برای داداشی بیار
میگه نه دیگه اونقدرم دوستت ندارم پاشو برو خودت بیار
یعنی من چی بگم خودمو بکشم یا اونو یا هردوتامون رو



پسر عمو همین جا بازم ازت تشکر میکنم که بازم تو این ویبلاگ نقش مهمی داشتی

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 23:13 ] [ مهسایی ]
[ ]

دیدی؟..

دیدی آدم میخواد بره مدرسه حتی اگه پنج دقیقه هم زودتر بیدار شه دوباره میخوابه!!!!





منون از مهدی شکری بابت ارسال این مطلب به نظراتم

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 22:55 ] [ مهسایی ]
[ ]

موقع خواب

بعضی وقتا دیدین بین خواب و بیداری یه دفه از یجایی میوفتی همین که به زمین میای یه دفه از خواب میپری

اون موقعه اس که فش میکشی به عالم و ادم

وای ننه مگه ادم دیگه خواب میره؟


[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 14:44 ] [ مهسایی ]
[ ]

موقع خواب

عاقا دیدین وقتی تو رختخاب خابیدین,یدفه یه کــــــش حسابی میاین چ کیفی میکنین ؟ بعد یدفه لامصب یه جا از پانون رگش میگیره...قیافمون میشه مثل کسی ک دوتا تیر تو پاش خورده و داره جون میکنه!


خواهشا کپی  نکنین.چنتا وبلاگ رفتن کپی کردن

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 14:42 ] [ مهسایی ]
[ ]

خر هستم در ...

هي يادش به خير يه روز تو مدرسه نمايش داشتيم يكي از بچه ها در نقش خر بود هیچی دیگه تا خواست خودشو معرفی کنه گفت به نام خدا خر هستم در نقش فلانی به جان خودم مدرسه رفت رو هوا

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 14:27 ] [ مهسایی ]
[ ]

از زبون پسر عموم

بعد از این که خاطراتم ته کشید تصمیم گرفتم از فک و فامیل کمک بگیر و هرچی قضیمه مضیه میگن بیام بگم

برادر رفیــقم عروســیش بود رفتــه بودم اونجــا

وســط عروسی به همین رفیقم گفـــتم :
اون دخـــتره رو نیگا داره آمار میده همش چشش رو منه
چـــپ چـــپ نیگام کرد و گفت:
اون دخــتر خالــمه
منم که دیدم گنــد زدم گفتـــم :
ای باوا اونوو نمیگــم که. بغلیــشو میگــم
یه نگاه غضب آلود بهم انداخت و با حالتی عصــــبی گفـــت :
اونم خواهــــرمه
هیچی دیگه منـــم با یه نگاه معـــصومانه خیلـــی با شرمـــندگی تو چشــاش زل زدم و گفـــتم
»»»»»»عاغا غلــــــــط کردم م م م «««««

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 21:57 ] [ مهسایی ]
[ ]

تاف....

طبق معمول از حموم درآومده بودم داشتم موهام رو درست میکردم که اومدم به موهام تاف بزنم دیدم مامانم از خنده دار زمین رو گاز میگیره ،میگم چی شده مامان بگو منم بخندم میگه اون چیه میخوایی بزنی به موهات میگم تاف میگه : ا فک کردم حشره کشه دیروز زدم به اتاق میگم چرا پشه نمردن
قیافه من0
پشه ها)(
شرکت تارو مار...

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 21:54 ] [ مهسایی ]
[ ]

وصیت نامه

--------------- (‌وصيت نامه )--------------
وقتي اين نامه را مي خوانيد من ديگر در اين دنيا نيستم ، بلكه در اون دنيا هستم !
مادر جان خواهش مي كنم روز خاكسپاريم از اون خرماها كه گردو داره توش نده ، چون دوستاي من يه سري نديد بديد هستن كه ميريزن رو خرماها دخلشونو ميارن !
در اولين فرصت بعد از فوتم كامپيوترم را در آتش سوزانده ، و خاكسترش را با اسيد بشوئيد كه چيزي از ان باقي نماند ، ( از گفتن علتش معذورم! )...
چنتا سي دي زير تختمه كه روش نوشته اهنگاي مجاز،‌
ولي گول نخوريد و خواهشن نديده بشكونيدشون !!
يه دوس دختر داشتم كه هميشه ميگفت : ايشالله بميري كه يه دنيا از دستت راحت بشه ،
اگه اون زنگ زد بهش نگيد من مُردم ، بگيد رفته پارتي تا بسوزه !
در آخر هم سفارش می کنم مراقب باشید که مو به مو به وصیتم عمل بشه!!!

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 21:52 ] [ مهسایی ]
[ ]

به سلامتیش...


یه روزی یه پسری با خونوادش دعواش شد و از خونه بیرون زد و رفت خونه یکی از دوستاش و یک ماه موند. بعد از یک ماه دختری رو سر کوچه میبینه و بهش تیکه میندازه . یکی از دوستاش میگه : میدونی این کی بود ؟؟؟!!!!!
میگه: نه !!!
میگه : این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی . عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش
رقیقش داشت مشروب میخورد بهش میگه : ببخشید سر کوچه به یه دختره تیکه انداختم اما نمیدونستم خواهر تو بود! دوستش پیکشو میبره بالا و میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت!


برچسب‌ها: جملات عاشقانه, عاشقانه, عکس, آهنگ
[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 17:9 ] [ مهسایی ]
[ ]

مهمونی

مهمون داشتیم موقع خداحافظی مردگفت ببخشید زحمت دادیم منم گفتم ممنون مرسی

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 16:43 ] [ مهسایی ]
[ ]

خاله...

ما که کسی رو نداریم نه خبرمونو بگیره نه نگرانمون بشه نه دلش برامون تنگ بشه قبلنا ایرانسل دوستمون بود خلاصه ی شب نشسته بودیم تو فاتز غم و غصه بودیم دیدم به به ی اس ام اس اومد گفتم دوست همیشگی من ایرانسل دیدم نه ایرانسل نیس شماره خالمه با تمام خوشحالی اس ام ای باز کردم توش نوشته بود
بدو ی اس محمرم برام از نت بگیر بفرس
آخه یکی نیس بگه خاله ی من نه سلام نه علیکی شادی من سکته کنم اینو بخونم خوب مراعات حال منم بکنین دیگه
والا
عجباااااااااااااااااا

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 16:41 ] [ مهسایی ]
[ ]

قربون این دختر برم من

سلامتي دختري که دورش پر پسر اسمي و پولداره ولي دلش گير يه نفره.... سلامتي دختري که خيلي کسا مي خوان باهاش باشن اما اون يه نفر رو مي خواد.... سلامتي دختري که فقط واسه 1ساعت ديدنت... 5ساعت توي راهه.... ولي هيچ انتظاري ازت نداره... سلامتي دختري که تمام زندگيشي

[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 12:10 ] [ مهسایی ]
[ ]

عذرخواهی

یک عذرخواهی واقعی 3 بخش دارد:
1. متأسفم
2. تقصیر من بود!
3. برای جبرانش چه کاری میتوانم بکنم؟
که اغلب ما بخش سوم را فراموش میکنیم

[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 11:48 ] [ مهسایی ]
[ ]

اون لحظه...

اون لحظه كه گفتي يكي بهتر از تو پيدا كردم
ياد اون روزايي افتادم كه به صد تا بهتر از تو گفتم:
من بهترين رو دارم....

[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 11:23 ] [ مهسایی ]
[ ]